تو زندگی به عروسکی که مال تو نیست نگاه نکن
چون وسوسه ات میکنه اونی رو هم که داری از
دست بدی....
تو زندگی به عروسکی که مال تو نیست نگاه نکن
چون وسوسه ات میکنه اونی رو هم که داری از
دست بدی....
بی وفایی کن وفایت می کنند ،
با وفا باشی خیانت می کنند ،
مهربانی گرچه آیینه ی خوشیست ،
مهربان باشی رهایت می کنند

از دست دادمت ، به راحتی یک نفس ، به آسانی یک پلک ، سخت ست ؛ ولی انگار باید
بگویم خداحافظ .ای تمام آن چه دارای ام بودی در این روزگار سخت ، خداحافظ .

برو ای خوب من ، هم بغض دریا شو ، خداحافظ !
برو با بی کسی هایت هم آوا شو ، خداحافظ !
تو را با من نمی خواهم که « ما » معنا کنم دیگر …
برو با یک « من» دیگر بمان « ما » شو ، خداحافظ !
ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﺩﻧﯿﺎﯾﻢ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﮐﻮﭼﮏ ﺷﺪﻩ
ﻭ ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺧﺪﺍ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺑﺰﺭﮒ!
ﻗﻤﺎﺭ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ،
ﺍﮔﺮ ﺑﺮﻭﺩ ﺩﯾﻦ ﻭ ﺩﻧﯿﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﺑﺎﺧﺘﻪ ﺍﻡ

تمام حسرت هایم را جمع میکنم...
دلم سال هاست آن ها را یکی یکی می شمارد..
بغضی میشود در گلو.. اشکی در چشم..
آن ها را ورق بزن و بخوان..


مـــــــــــــــــــــالِ دیــگـــــــــــری نبــــــــــاشـــد
میخواهم فریاد بزنم
تا همه بدانند،
خسته ام...
تنهایم...
بغضی در گلو دارم...
قلبی شکسته...
کسی مخاطب دل نوشته هایم نیست...
من فقط...
خودم را در خودم گم کردم...
من...
فقط کمی ، تنهایم...


این روز ها ساکت که بمانی میذارن به حساب جواب
نداشتنت.....
عـــــــــــــــــــــــــمرا
كسی بفهمد داری جون میكنی تا احترامشان رانگه
داری ...


بسپارید ........
گورم را جادار بکنند!
آرزو برای به گور بردن زیاد دارم.........

گاه دلتنـــــــگ می شوم دلتنـگتر از تمام،
دلتنگـــــــــی ها...
حسرت ها را می شمارم،
و باختن ها،
وصدای شکستن را...
نمیدانم من کدامین امید را ناامید کردم،
وکدام خواهش را نشنیدم...
وبه کدام دلتنگی خندیدم،
که چنین دلتنگــــــــــــــــم...

ســــر زده بیــــــا … کمــــــﮯ آشفتــــگی بــــد نـیست … آن وقــــــت … تکــــــاندن ِ شانــــــه هاﮮ ِ پُـر غُـبــــــار و مُرتب کردن ِ موهــــــاﮮ ِ پریـشــــــانت ، بهانـــــــﮧ اﮮ مـﮯشود براﮮ ِ زندگـــــــﮯ . . .
این روزهــــایم به تظاهر می گذرد... تظاهر به بی تفاوتی، تظاهر به بی خیـــــالی، به اینکه دیگــــر هیچ چیز مهم نیست... اما. . . چه سخت می کاهد از جانم این "نمایش"
درگیر رویای توام
منو دوباره خواب کن
دنیا اگه تنهام گذاشت
تو منو انتخاب کن
دلت از آرزوی من
انگار بی خبر نبود
حتی تو تصمیمای من
چشمات بی اثر نبودخواستم بهت چیزی نگم
تا با چشام خواهش کنم
درارو بستم روت تا
احساس آرامش کنمباور نمی کنم ولی
انگار غـرور من شکستاگه دلت میخواد بری
اصرار من بی فایدستهر کاری می کنه دلم
تا بغضمو پنهون کنه
چی میتونه فکر تو رو
از سر من بیرون کنه
یا داغ رو دلم بزار
یا که از عشقت کم نکنتمام تو سهم منه
به کم قانعم نکن
چه سخته در جمع بودن ولی در گوشه ای تنها نشستن
به چشم دیگران چون کوه بودن ولی در خود به آر
امی شکستن . . .
