حرفاي بيصداي دلم.....
در این دنیا هیچکس به من نگفت بمان ولی من ماندم؛ ماندم و تکیه گاهی شدم برای خستگی دیگران. حالا خیلی خسته ام؛خیلی زیاد.خسته با چشم هایی که دیگر اشک هم نمی ریزد. تنها می دانم؛باید تا همیشه آغوشی باشم برای دیگران بی آنکه کسی مرا در آغوش بگیرد. همه چیز می گذرد:فصل ها؛برف ها؛باران ها من اما همچنان ایستاده ام چون پرنده ای که بال هایش شکسته است. دیگر چه فرقی می کند که بخواهم بروم یا بمانم؟
+ نوشته شده در دوشنبه دوم بهمن ۱۳۹۱ ساعت 14:42 توسط سارینا
|
سلام دوست جونیام.. ممنون که به وبم سرزدید..امیدوارم از مطالبی که گذاشتم خوشتون بیاد و استفاده کنید..راستیــــــــــــ اگه خوشتون اومد لطفا نظرهم بذارین..